ذوالجناح

صفحه نخست | پست الكترونيك | آرشيو وبلاگ | RSS

بسم رب الحسين عليه السلام

 

داشت در هيئت سينه مي زد باز هم حاج علي بود با همان صداي زيبا و قشنگ خدا مرتضي بهزاد كه شهيد شده بودند اونهاچطور اينجا امدن ؟؟؟!!!

صداي پاي اسب مي آد يعني چي؟ تو حسينه كه اسب راه نمي دن؟؟؟!!!

يا حسين اين ديگه كيه واه!!!پس دستاش كو؟

از صورتش فقط پر تيري كه توي چشمش و محاسن زيباش معلوم بود عجب نوري هنوز از دستاش خون مي چكيد

نيگاه كن مرتضي رفت جلو! مثل اينكه همديگرو خوب مي شناسن بهزاد هم رفت جلو دهنه اسبش رو گرفتند

آقا پياده شد

 مرتضي گفت: آقا اون كه اون وسط است

 آقا گفت: اسمش رو بنويسيد

بهزاد گفت:آقا برا خودتون يا براي برادرتون

آقا گفت: نه هنوز زوده بره پيش برادرمون براي خودم بنويس

يه هو از خواب بيدار شد.

مثل اينكه توي بيمارستان بود چشمهايش كه بسته بود دستهايش بي خس بودنند صداهاي زيادي در اطرافش بود ولي اون هنوز به فكر اون خواب بود و كلمه كلمه آخر آقا (((براي خودم بنويس))) و به چشم هاي بسته شده و دست هاي بي حسش مي انديشيد... 

 

نظرات ()

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط ذوالجناح