تو را نشانم دادند - ذوالجناح

صفحه نخست | پست الكترونيك | آرشيو وبلاگ | RSS

بسم رب الحسین علیه السلام

وقتی در برهوت هستی٬ پشت خود را خالی دیدیم.نگاه به زیر پایم انداختم و آن را نیز خالی یافتم.به بالای سر نگاه کردم٬ در بیکران آن٬ به وحشتم افزود.دست های خود را به طرف پناه گاه و تکیه گاهی امن و مطمئن دراز کردم٬ در پاسخ درخواستم تو را نشانم دادند.

وقتی همه از دور و برم رفتند و موقت بودنشان برای من ثابت شد٬ چه آنهای که تنها مرا برای خود و منافع خود می خواستند و تنها در شادی ها کنارم بودند و چه آنهایی که می خواستند وفادار در کنارم باشند٬ اما اختیارشان به دست دیگری بود٬ همه و همه اطرافم را خالی کردند٬ در تنهایی مطلق دنبال مونسی دائمی٬ امین و توانا که بتوانم در تنهایی هایم بر او دل ببندم٬ گشتم تو را نشانم دادند.

وقتی ار عفریت خود خواهی و منیت که به همراه خود٬ کینه٬ خشم٬ ترس و تنهایی آورده بود٬ به تنگ آمدم٬ کبوتر دلم گشایش پرواز و رهایی٬ مهر٬ لطف و صفا آرزو کرد٬ راه گریز به سوی چشمه های زلال رهایی را سئوال  کردم تو را نشانم دادند.

وقتی پس از عمری تلاش و دویدن برای رفع نیازهایم٬ به یکایک آنها پاسخ دادم ودیگر انگیزه ای به جای نمانده بود٬ دانستم همواره تحریک من در زندگیم نیاز های ریز و درشت بوده اند و در همان لحظه متوجه شدم که چنانچه یکی از آن نیازها در کار نباشد٬ زندگی سرد و ملال آور است.پس بار دبگر بخ جستجو پرداختم٬ اما این بار هدفی را دنیال کردم که با رسیدن به آن٬ به زندگی برسم؛ نه مرگ! آن هم مرگ معنوی؛ به رو شنی و گرمی برسم٬ نه به خاموشی و سردی؛ به غنا برسم نه به پوچی؛ به آب برسم نه به سراب؛ به امید برسم نه به یاس؛ اما کو؛کجا؛ آیا کسی هست که به من راه بنماید.در این لحظه سکوت را شکستند و گفتند:تجارت را چه نیکو آموخته ای و اصل را از بدل خوب تشخیص داده ای و به جا٬ به دنبال اصل می گردی.آن را به تو می نمایانم و آن گاه تو را نشانم دادند. 

وقتی بر سر سفره هستی نشستم و از همه طعام های شیرین آن خوردم و نوشیدم٬ از بازی هاب لذت بخش کودکی٬ نشاط نوجوانی طراوت جوانی٬ عشق و دوستی٬ مال و بر خورداری٬ از نعم الهی و همه و همه٬ یهک بحظه به فکر سپاس گزاری و تشکر افتادم٬ به دنبال صاحب خانه گشتم٬ تا پذیرایی بی دریغ او را سپاس گویم؛ از همراهان خود در این ضیافت سئوال نمودم تو را نشانم دادند.

وقتی عاشق خو بان شدم  و به آنها دل بستم از آنان پرسیدم من دل به شما بستم٬ به شیفتگی و شیدایی افتاده ام٬ شما دل به که تو را نشانم دادند

نظرات ()

+ نوشته شده در جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧ ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط ذوالجناح