چهل روز گذشت! این نیز بگذرد!!! - ذوالجناح

صفحه نخست | پست الكترونيك | آرشيو وبلاگ | RSS

بسم رب الحسین علیه السلام

سلام

سال آخر دانشگاه و خاطرات جور واجور خوب و بد و بگو بخند و عاطفه گریه ناراحتی خوشحالی و آشنایی با اکثر اساتید بحث سر کلاس با بچه ها و.... تمام چیزایی بود که توی این 3 سال تحصیل توی دانشکده داشتم که خیلی هاش اذیتم می کرد و خیلی هاش حال می داد و گوشه گوشه دانشکده صندلی های توی راه رو کلاس ها و... تمامش خاطره بود که با عوض شدن دانشکده تمام خاطرات 3 ساله اونجا موند و وارد دانشکده جدید و ساختمان جدید شدیم

وقتی میرم توی این ساختمون جدید هر چی سعی می کنم باهش ارتباط برقرار کنم نمیشه هر چی سعی می کنم حداقل توی این ساختمان جدید اذیت نشم باز هم نمیشه یه حالت اینکه به خاطرات کسایی که قبلا اینجا بودن و من وارد اون شدم دارم خاطراتی که من با همش نا آشنا هستم و اصلا نمی تونم باهاش خودم رو یکی کنم و  همونطور دلم برای خاطرات خوب و بد خودم که توی اون ساختمان قبلی بود تنگ شده

خل شدم چی می گی بابا برو فکر نون باش خربزه آبه خاطرات و گذشته بیشین بابا...

مثل این خلا آه خاطرات گذشته خیلی بابا جو عاطفه گرفتت چند وقته جم کن کاسه کوزت رو بابا حالم بهم خورد از این همه لوسی...

-------------------------

بابا جان چلمت هم گذشت همه مشکی هاشون رو در آوردن و به ما هم نصیحت کردن که دیگه باید زندگی به روال عادی برگرده آفرین فرزندم خدا پدر را بیامرزد شوما باید به فکر زندگی باشید دیگر

ولی بابا کی می دونه از دست دادن تو یعنی چی

کی می دونه دیگه من مزه اینکه روی موبایلم اسم بابا رو بیبنم گوشی رو بردارم و با نگرانی بگی کجایی رو نمی تونم بچشم

کی می دونه من مزه نگرانی برای آینده من رو که توی چهرت موج می زد رو از دست دادم

کی می دونه مزه قشنگ ترسیدن از اون چشمای قشنگت وقتی یه اشتباهی می کردم رو دیگه نمی تونم درک کنم

کی می دونه مزه انجام دادن کارهایی هم که بهم می دادی رو انجام می دادم رو از دست دادم

کی می تونه مزه وقتی 10 هزار تومن بهم می دادی 2 هزار تومنش رو می پیشوندم چه حالی بهم می داد رو از دست دادم

کی می تونه بفه دلم حتی برا فحش خوردن ازت تنگ شده

اصلا  من همه چیم رو از دست دادم بابا دیگه هیچی برام نمونده نه مزه ای نه شوری نه حالی

بابا هیشکی نمی تونه بفهمه هیشکی هیشکی ....

افاضات دلی:

داشتم فراموشت می کردم

اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟

داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من

شکستم بی صدا چرا؟

داشتی می رفتی از خیال من

خزونی بود بهار من

دیدم تو رو خزونم جون گرفت

تو قلب سرد و ساکتم

دوباره با نگاه گرم بی ریا و عاشقت زبون گرفت

...

 

 

 

نظرات ()

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط ذوالجناح